حكيم زجاجى

1202

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

وزير اين‌چنين بايد از راه داد * كه باشد ز كردار او شاه شاد شد احمد از اين كار بر آسمان * چو عيسى كه آمد به زير اين زمان سپردم ولايت به پور ولى * نظيرش نديدم به روشندلى به زر دشمنان را توان كرد دوست * به زر مىتوان كندن از خصم پوست اگر خوار دارى بر خويش چيز * چو آهى شوى پيش هركس عزيز اگر عزتى يافت پيش تو مال * ز خوارى شدى در جهان پايمال به گردون برآور سر خويشتن * زر ، اى جان سپر كن بر خويشتن مكن نفس خود را بر زر سپر * كز اينجا شوى ناگهان پىسپر به آب كرم باغ دل سبز دار * كه تا تازه باشى چو خرم بهار ز عيسى دل خسرو آزرده بود * به كرات از او خون دل خورده بود از اين كار شد شاه آزرده‌تر * نمىكرد هرگز به عيسى نظر حسودان مجال سخن يافتند * به گفتن بر شاه بشتافتند يكى گفت كاى شاه ، عيسى خر است * يكى گفت نىنى ، ز خر كمتر است يكى گفت كاى شاه او را بگير * كه مخزن كند پر ، گر افتد وزير اتابك همىخورد آن‌روز مى * بگفتند با او چنين ، چند پى بفرمود كاو را گرفتند و بست * نهادند زنجير بر پا و دست به زندان شه مدتى بسته بود * ز دست حسودان جگرخسته بود شبى شاه را باده بىخويش كرد * سرش بد گران دست در پيش كرد چو ديدند شه را از آن‌گونه مست * حريفان گرفتند دستش به دست ز انگشتش انگشترى بستدند * شب تيره گيتى به هم برزدند ببردند و آن شب شبى تار بود * به جايى كه عيسى گرفتار بود يكى بىوفا مرد بد دشمنش * زهى چون كمان كرد در گردنش به دو گفت در كينه بشتافتى * سزاى بدىهاى خود يافتى بخور آنچه دادى به بدخواه خويش * همان راهت آمد كه رفتى ز پيش همان مىكند با تو دهر حزين * كه با ديگران كرده‌اى پيش از اين چنين گفت عيسى بدان سرفراز * كه شد دست بدخواه بر من دراز سخن گفتن اين جاى بركار نيست * مگو بيش از اين جاى گفتار نيست